فوری:
بلاگفا آزاد شد!!!
امیدوارم دیگه مجبور نباشم بار دیگه به اینجا برگردم. شما رو به خدا میسپارم!..
فوری:
بلاگفا آزاد شد!!!
امیدوارم دیگه مجبور نباشم بار دیگه به اینجا برگردم. شما رو به خدا میسپارم!..
اگرچه این روزها غرق در تاریکی و نااُمیدی هستیم، امـّـا امروز خبرهایی شنیدم که کمی نور بر این تاریکی تابوند و کورسویی از اُمید در دلم روشن شد. به قول آقای موسوی:
چیزی بگو از آتش و آغاز
آزادی پرنده و پرواز
یعنی به من اُمید بده باز
حتــّـا اگر وجود ندارد
این شد که خواستم شما رو به خوندن داستانی کوتاه به قلم آقای صمد بهرنگی دعوات کنم. قطعاً مخاطب خردمند با اندکی تأمل تا ته داستان رو میره! امیدوارم امشب شما اون مخاطب خردمند و دانا باشید!..
[تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:]
روزی بود روزگاری بود. موشی هم بود که در صحرا زندگی میکرد. روزی گرسنهاش شد و به باغی رفت. سه تا سیب گیر آورد و خورد. بادی وزید و برگهای درخت سیب را کند و بر سرش ریخت. موش عصبانی شد و برگها را هم خورد و از باغ بیرون آمد. دید مردی سطل آب در دست به خانهاش میرود. گفت: آهای مرد! توی باغ سه تا سیب خوردم، باد آمد برگهایش را به سرم ریخت، آنها را هم خوردم. الآنه تو را هم میخورم.
مرد گفت: با سطل میزنم تو سرت، جابجا میمیری ها!
موش گرسنه مرد را گرفت و قورت داد. رفت و رفت تا رسید به جایی که تازه عروسی داشت آتش چرخانش را میگرداند. موش گفت: آهای عروس خانم، رفتم به باغ سه تا سیب خوردم، باد آمد برگها را ریخت، آنها را هم خوردم، مرد سطل به دست را خوردم. الآن تو را هم میخورم.
عروس گفت: با آتش چرخان میزنم تو سرت کباب میشوی ها!
موش گرسنه عروس خانم را هم قورت داد و راه افتاد تا رسید به جایی که دخترها نشسته بودند و گلدوزی میکردند. موش گفت: آهای دخترها! رفتم به باغ سه تا سیب خوردم، باد آمد برگها را ریخت، آنها را هم خوردم، مرد سطل به دست را خوردم، عروس خانم را خوردم. الآن هم شماها را میخورم.
دخترها گفتند: با سوزنهایمان چشمهایت را در میآوریم ها!
موش گرسنه آنها را هم قورت داد و راهش را کشید و رفت. رفت و رفت تا رسید پیش پسرهایی که تیله بازی میکردند. گفت: آهای پسرها! رفتم به باغ سه تا سیب خوردم. باد آمد برگها را ریخت، آنها را هم خوردم، مرد سطل به دست را خوردم، عروس خانم را خوردم، دخترهای گلدوز را خوردم. الآن شما را هم میخورم. پسرها گفتند: آهای موش مُردنی، تیله بارانت میکنیم، ها!
موش گرسنه پسرها را هم قورت داد و گذاشت رفت. آخر سر رسید به یک پیرزن. گفت: آهای پیرزن! رفتم به باغ سه تا سیب خوردم. باد آمد برگها را ریخت، آنها را هم خوردم، مرد سطل به دست را خوردم، عروس خانم را
خوردم، دخترهای گلدوز را خوردم، پسرهای تیلهباز را خوردم. الآن تو را هم میخورم، نوبت تست.
پیرزن کمی فکر کرد و گفت: ننه جان، من همهاش پوست و استخوانم. تو را سیر نمیکنم. دیشب «دویماج» روغن درست کردهام. بگذار برم بیاورم آن را بخور. موش گفت: خیلی خوب برو امّا زود برگرد.
پیرزن گربهٔ براقِ چاق و چلهای داشت بسیار زبر و زرنگ. رفت به خانهاش و گربهاش را گذاشت توی دامنش و برگشت و تا رسید نزدیک موش گفت: بیا ننه، بگیر بخور.
و گربه را ول داد به طرف موش. موش تا چشمش به گربه افتاد در رفت. گربه دنبالش کرد اما نتوانست بگیردش، موش رفت توی سوراخی قایم شد. گربه دم سوراخ نشست و کمین کرد. مدتی گذشت و سر و صدا خوابید. موش اینور و آنور را نگاه کرد، گربه را ندید. خیال کرد خسته شده رفته. یواشکی سرش را از سوراخ درآورد اما گربه دیگر مجال فرار نداد، چنگالش را زد و موش را گرفت و شکمش را پاره کرد. آنوقت مرد سطل به دست بیرون آمد، عروس خانم بیرون آمد. دخترهای گلدوز و پسرهای تیلهباز بیرون آمدند و هر کدام برای گربه چیزی آوردند که بخورد و بیشتر چاق و چله شود.
دل خوانندهها شاد و دماغشان چاق.
از پسِ بارش دیروز، زمین و زمان سفید پوش شده. همه جا تا چشم کار میکنه برفه و سپیدی، امـّـــــا بقول شمس لنگرودی:
جز روزگار من،
همه چیز را سفید کرده برف.
شنیدم از پیری(که چرخ روزگار طی گذشت عمر طول و درازش بسیار بش سخت گرفته بود و از زندگی جز تنگدستی چیزی نصیبش نشده بود، با این حال میگفت که هرگز ناشکری و کفرگویی نکرده و تنها طغیانش در برابر این سیاهی همین بود) که گفت:
روزگارِم گر چنینی زوتِری رو، کُشتِنِم برف نسار و ساقهٔ شُو
[در ادامهٔ پست قبلی...]
هنوزم از Twitter برام اعلان میاد.
امّا امروز روز توو آرایشگاه یه پسره میگفت:
دیشب نت بینالملل رو برا چند ساعت آزاد کردن تا فایروالاشون رو آپدیت کننن که فیلترینگ رو قویتر کنن.
چه میدونم.. در کل اُمیدی ندارم. هیچ رقمه به هیچ اتفاقی خوشبین نیستم...
از شبی که اینترنتا قطع شده تا به امشب هیچ اعلانی از هیــــــــــچ شبکهٔ اجتماعیای رو گوشیم نیومده. امــّـــا امشب، ینی همین چن دقیقه پیش چنتا اعلان از Pinterest و بعدش یه اعلان دیگه از Twitter اون بالا رو صفحه گوشیم ظاهر شد!
به فال نیک بگیریم یا زوده حالا؟.. :(
بعضی از آدما هستن که یه نسبتی با آسمونِ صافِ شبهای پر ستارهٔ زمستون دارن؛ با نور سرد ستارهها و درخشش برفِ سفیدِ کوبیده شده و یخزدهٔ زیر نور چراغ پیادهروها!..
سلام به شما، هر کجا که هستید : )
دیشب حتــّا ابری هم نبود.
حالا برف میاد، چه برفی!
برف میاد و BLOGFA همچنان مسدوده.
چقدر منتظر بودم زمستون برسه و برف بباره و بشینم پای وبلاگم و شعرای برفی شمس لنگرودی رو پست کنم، امّا به ما که رسید همچین شد. اشکال نداره. نه که اشکال نداره، چارهای نیست؛ پس از پلن B استفاده میکنم[اگرچه راضی نمیشم]، تا هنوز زمستونه و برف میباره!..
شکوفههای انار را ببین
در برف زمستان!
دور از تو
فقط بید مجنون نیست.
[این پستُ قرار بود دیشب ساعت ۸ بذارم که اینجا هم قطع شد تا الان...]
منم مث خیلیای دیگه ته استفادهم از خونه خالی اینه که آشپزی کنم و فیلم ببینم.
عصری دوتا نون باگت و دوتا سوسیس و یه نوشابه گرفتم و شام هاتداگ خوردم. فعلاً دارم مینویسم، ولی بعدش میرم میشینم پای TV و یه فیلم تماشا میکنم. دوتا فیلم رو فلشم دارم، امّا فک کنم امشب BirdMan رو ببینم.
به نام خدا
مجال حاشیه رفتن نیست. امروز اینجام. راضی نیستم، امّا اینجام و فعلاً قراره اینجا بنویسم. برام خیلی عجیب نیست که تمام سرویسهای وبلاگنویسی توو این اوضاع همچنان فعالن، فقط این BLOGFAست که از دسترس خارج شده. راستش برامم مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و چی توو سر اون بالاییاست که BLOGFA رو از دسترس خارج کردن، فقط دلم برا وبلاگم و نوشتن توو اونجا و دوستای بلاگفاییم تنگ شده.
همچین رسالتی هم نداشتیم هیشکدوم از ما. اگرچه گاهی چیزایی منتشر میشد، امّا همچین چیزی هم نبود.
مجال هیچی نیست اصــــــلاً. فقط خواستم بیام اینجا بنویسم چون نمیتونم ننویسم. اگرچه حس میکنم اینجا نوشتن برام بیهودهس چون اینجا هیشکیُ نمیشناسم و دوستام اونورن. هرچند که اونام دسترسی به وبلاگشون ندارن.
بیهودهست؛ از همین اولین پست دارم میگم. اما به اون قول معروف:
من مینویسم، پس هستم!