نه
اگرچه این روزها غرق در تاریکی و نااُمیدی هستیم، امـّـا امروز خبرهایی شنیدم که کمی نور بر این تاریکی تابوند و کورسویی از اُمید در دلم روشن شد. به قول آقای موسوی:
چیزی بگو از آتش و آغاز
آزادی پرنده و پرواز
یعنی به من اُمید بده باز
حتــّـا اگر وجود ندارد
این شد که خواستم شما رو به خوندن داستانی کوتاه به قلم آقای صمد بهرنگی دعوات کنم. قطعاً مخاطب خردمند با اندکی تأمل تا ته داستان رو میره! امیدوارم امشب شما اون مخاطب خردمند و دانا باشید!..
[تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:]
روزی بود روزگاری بود. موشی هم بود که در صحرا زندگی میکرد. روزی گرسنهاش شد و به باغی رفت. سه تا سیب گیر آورد و خورد. بادی وزید و برگهای درخت سیب را کند و بر سرش ریخت. موش عصبانی شد و برگها را هم خورد و از باغ بیرون آمد. دید مردی سطل آب در دست به خانهاش میرود. گفت: آهای مرد! توی باغ سه تا سیب خوردم، باد آمد برگهایش را به سرم ریخت، آنها را هم خوردم. الآنه تو را هم میخورم.
مرد گفت: با سطل میزنم تو سرت، جابجا میمیری ها!
موش گرسنه مرد را گرفت و قورت داد. رفت و رفت تا رسید به جایی که تازه عروسی داشت آتش چرخانش را میگرداند. موش گفت: آهای عروس خانم، رفتم به باغ سه تا سیب خوردم، باد آمد برگها را ریخت، آنها را هم خوردم، مرد سطل به دست را خوردم. الآن تو را هم میخورم.
عروس گفت: با آتش چرخان میزنم تو سرت کباب میشوی ها!
موش گرسنه عروس خانم را هم قورت داد و راه افتاد تا رسید به جایی که دخترها نشسته بودند و گلدوزی میکردند. موش گفت: آهای دخترها! رفتم به باغ سه تا سیب خوردم، باد آمد برگها را ریخت، آنها را هم خوردم، مرد سطل به دست را خوردم، عروس خانم را خوردم. الآن هم شماها را میخورم.
دخترها گفتند: با سوزنهایمان چشمهایت را در میآوریم ها!
موش گرسنه آنها را هم قورت داد و راهش را کشید و رفت. رفت و رفت تا رسید پیش پسرهایی که تیله بازی میکردند. گفت: آهای پسرها! رفتم به باغ سه تا سیب خوردم. باد آمد برگها را ریخت، آنها را هم خوردم، مرد سطل به دست را خوردم، عروس خانم را خوردم، دخترهای گلدوز را خوردم. الآن شما را هم میخورم. پسرها گفتند: آهای موش مُردنی، تیله بارانت میکنیم، ها!
موش گرسنه پسرها را هم قورت داد و گذاشت رفت. آخر سر رسید به یک پیرزن. گفت: آهای پیرزن! رفتم به باغ سه تا سیب خوردم. باد آمد برگها را ریخت، آنها را هم خوردم، مرد سطل به دست را خوردم، عروس خانم را
خوردم، دخترهای گلدوز را خوردم، پسرهای تیلهباز را خوردم. الآن تو را هم میخورم، نوبت تست.
پیرزن کمی فکر کرد و گفت: ننه جان، من همهاش پوست و استخوانم. تو را سیر نمیکنم. دیشب «دویماج» روغن درست کردهام. بگذار برم بیاورم آن را بخور. موش گفت: خیلی خوب برو امّا زود برگرد.
پیرزن گربهٔ براقِ چاق و چلهای داشت بسیار زبر و زرنگ. رفت به خانهاش و گربهاش را گذاشت توی دامنش و برگشت و تا رسید نزدیک موش گفت: بیا ننه، بگیر بخور.
و گربه را ول داد به طرف موش. موش تا چشمش به گربه افتاد در رفت. گربه دنبالش کرد اما نتوانست بگیردش، موش رفت توی سوراخی قایم شد. گربه دم سوراخ نشست و کمین کرد. مدتی گذشت و سر و صدا خوابید. موش اینور و آنور را نگاه کرد، گربه را ندید. خیال کرد خسته شده رفته. یواشکی سرش را از سوراخ درآورد اما گربه دیگر مجال فرار نداد، چنگالش را زد و موش را گرفت و شکمش را پاره کرد. آنوقت مرد سطل به دست بیرون آمد، عروس خانم بیرون آمد. دخترهای گلدوز و پسرهای تیلهباز بیرون آمدند و هر کدام برای گربه چیزی آوردند که بخورد و بیشتر چاق و چله شود.
دل خوانندهها شاد و دماغشان چاق.